|
اندیشه های زندگی The best cosmetic for lips is truth زیباترین آرایش برای لبان شما راستگویی for voice is pray برای صدای شما دعا به درگاه خداوند for eyes is pity برای چشمان شما رحم و شفقت for hands is charity برای دستان شما بخشش for heart is love برای قلب شما عشق and for life is friendship و برای زندگی شما دوستی هاست No one can go back and make a new start هیچ کس نمیتونه به عقب برگرده و همه چیز را از نو شروع کنه Anyone can start from now and make a brand new ending ولی هر کسی میتونه از همین حالا عاقبت خوب و جدیدی را برای خودش رقم بزنه God didn't promise days without pain خداوند هیچ تضمین و قولی مبنی بر این که حتما روزهای ما بدون غم بگذره aughter without sorrow , sun without rain , خنده باشه بدون هیچ غصه ای، یا خورشید باشه بدون هیچ بارونی، نداده but He did promise strength for the day, comfort for the tears ولی یه قول رو به ما داده که اگه استقامت داشته باشیم در مقابل مشکلات، تحمل سختی ها رو برامون آسون میکنه and light for the way و چراغ راهمون میشه Disappointments are like road bumps, they slow you down a bit نا امیدی ها مثل دست اندازهای یک جاده میمونن ممکنه باعث کم شدن سرعتت در زندگی بشن but you enjoy the smooth road afterwards ولی در عوض بعدش از یه جاده صاف و بدون دست انداز بیشتر لذت خواهی برد Don't stay on the bumps too long بنابر این روی دست اندازها و ناهمواریها خیلی توقف نکن Move on به راهت ادامه بده When you feel down because you didn't get what you want just sit tight and be happy وقتی احساس شکست میکنی که نتونستی به اون چیزی که می خواستی برسی ناراحت نشو because God has thought of something better to give you حتما خداوند صلاح تو رو در این دونسته و برات آینده بهتری رو رقم زده The best cosmetic for lips is truth زیباترین آرایش برای لبان شما راستگویی for voice is pray برای صدای شما دعا به درگاه خداوند for eyes is pity برای چشمان شما رحم و شفقت for hands is charity برای دستان شما بخشش for heart is love برای قلب شما عشق and for life is friendship و برای زندگی شما دوستی هاست No one can go back and make a new start هیچ کس نمیتونه به عقب برگرده و همه چیز را از نو شروع کنه Anyone can start from now and make a brand new ending ولی هر کسی میتونه از همین حالا عاقبت خوب و جدیدی را برای خودش رقم بزنه God didn't promise days without pain خداوند هیچ تضمین و قولی مبنی بر این که حتما روزهای ما بدون غم بگذره laughter without sorrow , sun without rain, خنده باشه بدون هیچ غصه ای، یا خورشید باشه بدون هیچ بارونی، نداده but He did promise strength for the day, comfort for the tears ولی یه قول رو به ما داده که اگه استقامت داشته باشیم در مقابل مشکلات، تحمل سختی ها رو برامون آسون میکنه and light for the way و چراغ راهمون میشه Disappointments are like road bumps, they slow you down a bit نا امیدی ها مثل دست اندازهای یک جاده میموننممکنه باعث کم شدن سرعتت در زندگی بشن but you enjoy the smooth road afterwards ولی در عوض بعدش از یه جاده صاف و بدون دست انداز بیشتر لذت خواهی برد Don't stay on the bumps too long بنابر این روی دست اندازها و ناهمواریها خیلی توقف نکن Move on به راهت ادامه بده When you feel down because you didn't get what you want just sit tight وقتی احساس شکست میکنی که نتونستی به اون چیزی که می خواستی برسی ناراحت نشو because God has thought of something better to give you حتما خداوند صلاح تو رو در این دونسته و برات آینده بهتری رو رقم زده وقتی یه اتفاق خوب یا بد برات میافته همیشه consider what it means دنبال این باش که این چه معنی و حکمتی درش نهفته هست There's a purpose to life's events برای هر اتفاق زندگی دلیلی وجود دارد to teach you how to laugh more or not to cry too hard که به تو میآموزد که چگونه بیشتر شاد زندگی کنی و کمتر غصه بخوری You can't make someone love you تو نمیتونی کسی رو مجبور کنی که تو رو دوست داشته باشه all you can do is be someone who can be loved تمام اون کاری که میتونی انجام بدی اینه که تبدیل به آدمی بشی که لایق دوست داشتن هست the rest is up to the person to realize your worth و عاقبت کسی پیدا خواهد شد که قدر تو رو بدونه It's better to lose your pride to the one you love بهتره که غرورت رو به خاطر کسی که دوست داری از دست بدی تا این که than to lose the one you love because of pride کسی رو که دوست داری به خاطر غرورت از دست بدی We spend too much time looking for the right person to love ما معمولا زمان زیادی رو صرف پیدا کردن آدم مناسبی برای دوست داشتن or finding fault with those we already love یا پیدا کردن عیب و ایراد کسی که قبلا دوستش داشتیم میکنیم when instead باید به جای این کار we should be perfecting the love we give در عشقی که داریم ابراز میکنیم کامل باشیم Never abandon an old friend هیچوقت یه دوست قدیمیت رو ترک نکن You will never find one who can take their place چون هیچ زمانی کسی جای اون رو نخواهد گرفت Friendship is like wine دوستی مثل شراب میمونه older it gets better as it grows که هر چی کهنه تر بشه ارزشش بیشتر میشه When people talk behind your back, what does it mean? وقتی مردم پشت سرت حرف میزنن چه مفهومی داره ؟ Simple ! It means that you are two steps ahead of them خیلی ساده ! یعنی این که تو دو قدم از اون ها جلوتری So, keep moving ahead in Life وقتی یه اتفاق خوب یا بد برات میافته همیشه consider what it means دنبال این باش که این چه معنی و حکمتی درش نهفته هست There's a purpose to life's events برای هر اتفاق زندگی دلیلی وجود دارد to teach you how to laugh more or not to cry too hard که به تو میآموزد که چگونه بیشتر شاد زندگی کنی و کمتر غصه بخوری You can't make someone love you تو نمیتونی کسی رو مجبور کنی که تو رو دوست داشته باشه all you can do is be someone who can be loved تمام اون کاری که میتونی انجام بدی اینه که تبدیل به آدمی بشی که لایق دوست داشتن هست the rest is up to the person to realize your worth و عاقبت کسی پیدا خواهد شد که قدر تو رو بدونه It's better to lose your pride to the one you love بهتره که غرورت رو به خاطر کسی که دوست داری از دست بدی تا این که than to lose the one you love because of pride کسی رو که دوست داری به خاطر غرورت از دست بدی We spend too much time looking for the right person to love ما معمولا زمان زیادی رو صرف پیدا کردن آدم مناسبی برای دوست داشتن or finding fault with those we already love یا پیدا کردن عیب و ایراد کسی که قبلا دوستش داشتیم میکنیم when instead باید به جای این کار we should be perfecting the love we give در عشقی که داریم ابراز میکنیم کامل باشیم Never abandon an old friend هیچوقت یه دوست قدیمیت رو ترک نکن You will never find one who can take their place چون هیچ زمانی کسی جای اون رو نخواهد گرفت Friendship is like wine دوستی مثل شراب میمونه older it gets better as it grows که هر چی کهنه تر بشه ارزشش بیشتر میشه When people talk behind your back, what does it mean? وقتی مردم پشت سرت حرف میزنن چه مفهومی داره ؟ Simple ! It means that you are two steps ahead of them خیلی ساده ! یعنی این که تو دو قدم از اون ها جلوتری So, keep moving ahead in Life ديگر اين پنجره بگشاي که من به ستوه آمدم از اين شب تنگ ديرگاهي است که من در دل اين شام سياه پشت اين پنجره بيدار وخموش مانده ام چشم به راه همه چشم وهمه گوش مست آن بانگ دلاويز که ميايد نرم محو آن اختر شبتاب که ميسوزد گرم مات اين پرده شبگير که مي بازد رنگ آري اين پنجره بگشاي که صبح ميدرخشد پس اين پرده ي تار
قطره دلش دريا میخواست. خيلی وقت بود كه به خدا گفته بود. هر بار خدا می گفت: از قطره تا دريا راهی ست طولانی. راهی از رنج و عشق و صبوری. هر قطره را لياقت دريا نيست. قطره عبور كرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت. قطره ايستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار چيزی از رنج و عشق و صبوری آموخت. تا روزی كه خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره را به دريا رساند. قطره طعم دريا را چشيد. طعم دريا شدن را. اما... روزی قطره به خدا گفت: از دريا بزرگتر، آری از دريا بزرگتر هم هست؟ خدا گفت: هست. قطره گفت: پس من آن را می خواهم. بزرگترين را. بی نهايت را. خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اينجا بی نهايت است. تقدیم به کسانی که عروسک معشوق شده اند رازقی پر پر شد. باغ در چله نشست. تو به خاک افتادی. کمر عشق شکست. ما نشستیم و تماشا کردیم... .... دلم میخواد گریه کنم برای قتل عامه گل برای مرگ رازقی دلم میخواد گریه کنم. برای نابودی عشق واسه زوال عاشقی.. ... وقتی که قلبا و گل ها شکسته و پرپر شدن. وقتی که باغچه های عشق سوختن و خاکستر شدن من و تو از گل کاغذی باغچه ای داشتیم توی خواب. با خشت های مقوایی خونه می ساختیم روی آب وقتی که ما تو جشن شب ستاره بارون میشدیم. وقتی که پشت سنگره سایه ها پنهون میشدیم. از نوکه باله کفترا خونه پریدن میچکید.. صدای بیداری عشق رو خواب شب خط میکشید. ... از پشت دیوارهای شهر انگار صدای پا میاد!!... آواز خونه در به در انگار یه هم صدا می خواد.. ابر سیاه رفتنیه... خورشید دوباره در می آد.. دو باره باغچه گل میده... از عاشقا.... خبر می آید..
باز دلش گرفته بود . اما به جای اینکه بره سراغ خدا همش دلش رو برمی داشت می زد زیر بغلش و می رفت در خونه ی این و اون . تق تق .. -کیه ؟ منم یه غریبه ! دنبال یکی می گردم که ....راستی آقا شما یه دل داری که ...؟ - نه داشتم دادم به یکی برد دیگه بهم نداد . در خونه ی بعدی ... تق تق تق .... - کییههههه ؟ ( دستاشو با ترس می بره جلو صورتشو می گه ) بخشید شما دلتو می دی اینو از تنهایی در بیارم ؟ - ببینم ...؟ ( یه نیگاه میندازه ) نه .. به درد من نمی خوره برو خونتون بچه جون... آقا .. خانوم .... من دلمو به کی بدم ... داره می می ره ... یکی نمیاد به دادش برسه ؟ وقت نمازه ...با بی حوصلگی رفت سجادشو مثل همیشه نامنظم ولو کرد وسط اتاق و شروع کرد به نماز... الله اکبر... تو نماز همش دنبال این بود که برم پیش کی؟ هی به خودش گفت من به یکی احتیاج دارم که حرفام رو گوش بده ... یکی که مونسم باشه ... یکی که تو تنهاییم بتونم باهاش خلوت کنم ... یکی که ... تو همین گیر و دار بود که نمازش تموم میشه . میاد سجاده رو بزاره روی طاقچه که ، یه دفعه دستش می گیره به کتابی که رو طاقچه بود و از اون بالا میفته پایین . میاد کتاب رو بر داره . با ناراحتی به تیکه کاغذی که از وسطش دراومده بود نگاه میندازه . چشمش به یه نوشته ای افتاد که .... که انگار یه نوازش مهربونی وجودش رو تکون داد : بنده ی من ! آن گاه که به نماز می ایستی ، آنگونه با تو صحبت می کنم که گویی همین یک بنده را دارم . اما تو با من آنچنان صحبت می کنی که گویی هزاران خدا داری . لیلی زیر درخت انار نشست. درخت عاشق شد،گل داد،سرخ سرخ. گل ها انار شد،داغ داغ.هر اناری هزار تا دانه داشت. دانه ها عاشق بودند،دانه ها توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند.انار ترک برداشت. خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید. خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود. کافی است انار دلت ترک بردارد.
الو ... الو ... سلام کسی اونجا نیست ؟؟؟ مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟ پس چرا کسی جواب نمیده ؟
یهو یه صدای مهربون بگوش کودک نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ... - بله با کی کار داری کوچولو ؟ خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده - بگو من میشنوم کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ... - هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟ - فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ... بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شکسته شد : ندایی صدایش در گوش و جان کودک طنین انداز شد : بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ... دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت : خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ... چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟ آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟! خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ... و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود ...
برگی از دفتر شعر... " حميد مصدق خرداد 1343" من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلود به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي و هنوز، سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت من به تو خنديدم چون كه مي دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي پدرم از پي تو تند دويد و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه پدر پير من است من به تو خنديدم تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك دل من گفت: برو چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ... و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام حيرت و بغض تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت خدایا چقدر دیر بیدار شدم اگر تو نباشی هیچ چیز قشنگ نیست ماه باید پایین بیاید و بر اولین پله خانه قدیمی ام بنشیند دریا باید در الونک متروک ساحل به خواب برود و پروانه ها باید انقدر در سرما بمانند تا خشک شوند خدایا چقدر فرصتم کوتاه است تا فنجانی چای میخورم روز جزا فرا میرسد واسرافیل از شیشه قیامت به من زل میزند مهربانی های غلیظ تو امیدوارم میکند بر میخیزم ساعتم را کوک می کنم و روی اینه ها دستمال میکشم نامه های پیامبران را در کیفم می گذارم و به راهم ادامه میدهم
بی بهانه می نویسم چون حرفهایم به اخر خط رسیده بی بهانه می خندم چون دلیلی برای گریه ندارم کاش میشد با تو همراه شد کاش میشد کاش.... کاش ...... نمی دانم راست میگوید که دیگر برای دیدنم عجله ای ندارد شاید باور کرده که من مرده ام .... به تو گفتم منو عاشق نکن ديوونه ميشم منو از خونه آواره نکن بي خونه ميشم به تو گفتم!!! نگفتم؟!!! خطر کردي نترسيدي منو دلداده کردي تو کردي هرچي با اين ساکته افتاده کردي ديگه از کوچهء من راهه برگشتن نداري منم دوست و منم دشمن کسي جز من نداري به تو گفتم!!! نگفتم؟!!! نگفتم دل من بي اعتباره اگه عاشق بشه پروا نداره نمي فهمه خطر اين مرغ بيدل قفس ميشکنه ميره تا ستاره به تو گفتم!!! نگفتم؟!!! به تو گفتم اگه مستم کني مثل پرنده ديگه از من نپرس مستيه عاشق چون و چنده چنان دلسوخته ميزنم به اسمت زير آواز که آوازهء من راهه فرارتو ببنده به تو گفتم!!! نگفتم؟!!!
زمستون برای تو قشنگه پشت شیشه بهاره زمستونا برای تو همیشه تو مثل من زمستونی نداری که باشه لحظه چشم انتظاری گلدونه خالی ندیدی نشسته زیر بارون٬گلای کاغذی داری تو گلدون تو عاشق نبودی که بدونی تلخه روزایه جدایی مثه من که بی تو نشستم زیر بارون زمستون دل را اگر دادی به دیگری بگو بگو از من تو پیدا کردی بهتری بگو بگو دل را به این و آن سپردن خود گناهه از بام من می خوای که بپری بگو بگو گفتم که عمر این سفر کوتاهه کوتاهه گفتی که یاد من همیشه با تو همراهه گفتم مبادا جای من را دیگری گیرد گفتی که منتظر نشستن آخرین راهه حالا که برگشتم با آرزوهایم دست قشنگ تو در دست من سرده دید نگاه تو دیگه بر نمی گرده
وقتی می خواهم برای تو بنویسم ، دوست دارم از هر آنچه در طبیعت است کمک بگیرم ، از یک گل سرخ تنها در بیشه ای بی نشان ، از کبوتری که در ابرها لانه دارد ،از چشمه ای زلال ، آنقدر زلال که انسان حیفش آید قطره ای از آن بنوشد ، از شاپرکی که صدای خود را صیقل داده ، از پروانه ای که هر روز زیباتر می شود ، از کوهی که هیچ پایی به قله اش نرسیده ، از دریایی که هیچ دستی کاکل موجهایش را لمس نکرده ، از قصه ای که هیچ گوشی آن را نشنیده ، از شعری که هیچ شاعری آن را نسروده و از تصویری که هیچ نقاشی آن را نکشیده است. ستاره ها را آب کنم و به جای جوهر در قلمم بریزم تا کلمه ها یم نورانی شوند.دوست دارم در خلوت ترین نقطه ماه بنشینم وحرف دلم را برای تو بنویسم. بشنوند. شادی کودکانه ام ، در حسرتها و آهها و در سوز گداز هایم می بینم . من هر دری را به امید آمدن تو باز میکنم و هر دفتر چه ای را به امید خواندن نام تو ورق می زنم . زندگی می کنند حرفهایی که هیچ گاه نتوانسته ام به زبان بیاورم به آویشن و سوسن و شبنم قسم ، این حرفها سالهاست که منتظرند تا به تو برسند . بسازم که پای هیچ فرشته ای به آنجا نرسیده باشد . می خواهم برایت زمینی دیگربیا فرینم و پرندگانی دیگر و گلها و جنگلی تازه و دریایی تازه تر . از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد خدا گفت : نه ! رها کردن کار توست ، تو باید از آن ها دست بکشی . از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد ، خدا گفت : نه ! شکیبایی زاده ی رنج و سختی است ، شکیبایی بخشیدنی نیست ، به دست آوردنی است . از خدا خواستم تا خوشی و سعادت ام بخشد ، خدا گفت : نه ! من به تو نعمت و برکت داده ام ، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوری . از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد ، خدا گفت : نه ! رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر و به من نزدیک تر و نزدیک تر می کند . از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشید ، خدا گفت : نه ! بایسته آن است که تو خود سربرآوری و ببالی اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوی . من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفرید از خدا خواستم ، و باز خدا گفت : نه ! من به تو زندگی خواهم داد ، تا تو خود را از هر چیزی لذتی به کف آری . از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم ، همان گونه که او مرا دوست دارد ، و خدا گفت : آه ، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم ! اگر دروغ رنگ داشت هر روز شاید ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود اگر عشق ارتفاع داشت من زمین را زیر پای خود داشتم و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد و تمام محتوای سفره سهم همه بود و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد اگر خواب حقیقت داشت همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟ کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟ چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟ آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند و من با دستانی که زخم خورده توست گیسوان بلند تو را نوازش می کردم و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم
کرم شب تاب به پروانه ای که روی یک گل در نزدیکی اش نشسته بود نگاه انداخت و با حیرت گفت :آه ، تو چقدر زیبای بعد لحظه ای سکوت کرد و پرسید می شود تو را دوست داشته باشم ؟ پروانه یکه خورد از کرم شب تاب پرسید : دوست داشتن من برای تو چه فاید ه ای دارد کرم شب تاب بدون درنگ پاسخ داد : آن وقت می توانم از نیروی دوست داشتن تو چنان درخشان بتابم که تا به حال هیچ کرم شب تابی نتابیده باشد . پروانه پرسید : درخشان تابیدن تو چه فایده ای برای من دارد ؟ کرم شب تاب پاسخ داد: وقتی من آنقدر درخشان بتابم کرم شب تاب های زیادی توجه شان به من جلب می شود می آیند و علت آنرا از من می پرسند . آن وقت من با آن چنان شوری زیبای تو را برای آنها توصیف خواهم کرد که عاشقت شوند و درخشان تر بتابند . آن وقت فکرش را بکن ! یک باغ بزرگ کرم شب تاب درخشان خواهیم داشت که همه عاشق زیبای تواند . پروانه به کرم شب تاب خندید و گفت : دوستم داشته باش .
گذر روزهایی که از دست میرود دلگیرم میکند ! من به اندازه شب هاي زمستان تنها زندگی هيچ وقت اونجور که فکر ميکنی نيست زندگی هيچ وقت باب ميل تو پيش نميره ... ولی هميشه هم توش شاديه هم غم ...تنهايی سردش ميکنه باز عشق سرماشو ميگيره.. اين تويی که مهم ترين نقشو تو زندگی ايفا ميکنی تويی که مي تونی هميشه گرمش نگه داری و يا اون و از سرما به يخ بشونی.... مهم ترين چيز اينه که ياد داشته باشی گذشت کنی . ..فراموش کنی ..دوست داشته باشی...عشق بورزی...و تو اغوشت بگيری و طعم شيرينشو خودت بچشی وقتی دلت گ رفته ياد بگيری اشک بريزی اونم رو شونه های مهربون نازنينت ... وقتی سردت شد تو غربت تنهايی بپری تو بغلش وخودت و مچاله کنی واونم با دستاش نوازشت کنه ... ميبينی شنيدن اين حرفها هم ادم و گرم ميکنه چی برسه... اما... اما دوری... اما بی او بودن... اما تنهايی روزهارو شب کردن... اما بی او به خواب رفتن.... سخت نيست بلکه طاقت فرساست توی تنهايی دل به غصه دادن مثل پروانه سوختن... بی او اشک ريختن ... و بی همدم خوابيدن.. ميبينی چقدر سردت شد منم دارم ميلرزم... اميد با تو بودنه که نميزاره سرما غلبه کنه به وجود عشقت روزگار کثيف ...ازت متنفرم...بدم مياد اسمتو رو لب بيارم.. خدايا تنهام نزار بی تو هيچم
زندگی دفتری از خاطره هاست گفتار پیر هرات الهی !گدای کوی تو به کار خود شادان است هر که گدای تو شد در دو عالم سلطان است الهی !تا از مهر تو اثر آمد ، دیگر مهرها همه به سر آمد الهی ! به غم محبت تو شادیم و به غایت محنت تو آبادیم ، نه به خویشتن به تو افتادیم . الهی ! بی الم های تو جای شادی نیست و جز از بندگیت روی آزادی نیست . الهی ! همچو بید برخود می لرزم که مبادا آخر به جوی نریزم . الهی ! نزدیکت نشان می دهند و دورتر از آنی و دورتر می پندارند و نزدیکتر از جانی
سلامی به بزرگی دل کوچک کودکان امیدوارم که حال همه دوستان گلم خوب باشه از همه شما صمیمانه تشکر می کنم که منو مورد لطف خودتون قرار دادید و به کلبه تنهای من سر می زنید امیدوارم که آپ جدیدم به دل بشینه از حضور سبز همتون تشکر می کنم همتون و دوست دارم
لا به لای تفکرات در هم تنیده همچون تارهای عنکبوت انسان های امروزی ، جز حیرانی و سر گشتگی چیزی پیدا نمی توان کرد . انبوهی از فکر، ایده و تخیل که هر یک برتری را از آن خویش می دانند. کلافی سر در گم وانسان هایی سر در گم تر و آشنایی که غریبه شده لای این تارها ، فکر ها ، ایده ها ... گاهی همه چیز را گم می کنی . چشم می چرخانی روی میز ،دفتر ،کتاب و حتی درو دیوار اتاق و هیچ چیز را پیدا نمی کنی . انگار کل زمین در حجمی گنگ از پر سشهای بی پاسخ تو فرو رفته . یک مشت سوال را ریخته ای توی جیب هایت و هی می گردی و کم تر پیدا می کنی . می دوی ،توی سرما ، گرما ف زمین می خوری و دوباره به زحمت بلند می شوی و سر گردان تر از قبل می روی و هیچ چیز را پیدا نمی کنی . نه خودش و نه نشانه هایش را ... ولی تو در اشتباهی ، او همینجاست ! پیش من ، پیش تو ، پیش همه و نگران من ف تو ، همه ... نه فقط همین حتلا ف او همیشه هست . وقتی که خوابیده ای ف وقتی که راه می روی ، حتی وقتی که نشسته ای توی ماشین و زل زد های به خیابان و ترافیک ، باز هم نشسته کنار تو ، برای پیدا کردنش به دور دست ها نرو . او از رگ گردنت به تو نزدیک تر است ...
سلام بهونه قشنگم برای زندگی ... مدتی می شد که ازت بی خبر بودم ، مدتی می شد که رامو گم کرده بودم ولی بازم اومدم . یعنی راستشو اگه بخوای باز آوردیم . راستی همیشه می خواستمک بدونم که چرا با اینکه من همیشه قهر می کنم و میذارم میرم ولی بازم این تویی که میای دنبالم ... ؟ هر چند می دونم چرا ... میدونم که دوسم داری ، میدونم که هوامو داری ولی نمی دونم چرا فراموشم میشه ... گاهی اونقدر سر گرم میشم که اصلا یادم میره چی کارم . ولی اگه راستشو بخوای ، همیشه خیالم راحته ؛ چونکه به قول معروف : ((من خدایی چون تو دارم و تو در عرش کبریاییت چون خودی نداری )) خیلی جالبه ها . من کسی رو دارم که همیشه به یادمه ، همیشه هوامو داره ، بدون اینکه حتی کو چکترین کاری رو براش انجام داده باشم . کسی رو دارم که خیلی راحت ، هر لحظه و هر جا کارش داشته باشم بهش میگم . نه منشی داره نه باید ازش وقت قبلی بگیرم و نه باید بگردم و پیداش کنم چون همیشه و همه جا باهامه . مگه نشنیدی که خودش میگه : (( من حتی از رگ گردن هم به شما نزدیکترم )) قربونت برم خدا چقدر غریبی ...
خداتنهامعشوقی است که عاشقانی داردکه هیچ یک ازبودن دیگری ناراضی نیست و هیچگاه یکی ازآنهامعشوقش راتنها برای خود نمی خواهد.
فرشتگان روزی ازخدا پرسیدند:بار خدایا تو که بشر رااین قدر دوست داری غم راچرا آفریدی ؟
خداوند گفت:غم رابه خاطرخودم آفریدم چون این مخلوق که من خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد. روزهاگذشت وگنجشک با خدا هیچ نگفت .فرشتگان سراغش راازخداگرفتند.وخداهرباربه فرشتگان این گونه می گفت :می آید من تنها گوشی هستم که غصه هایش رامی شنود ویگانه قلبی ام که دردهایش رادرخودنگه می دارد. سرانجام گنجشک روی شاخه ای ازدرخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لب هایش دوختند.گنجشک هیچ نگفت وخدالب به سخن گشود:با من بگوازآن چه سنگینی سینه توست . گنجشک گفت :لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بودوسرپناه بی کسی ام توهمان راهم ازمن گرفتی این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی ازلانه محقرم؟کجای دنیاراگرفته بود؟ وسنگینی بغض راه برکلامش بست .سکوتی درعرش طنین اندازشد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت :ماری درراه لانه ات بودخواب بودی بادراگفتم تالانه ات راواژگون کند.آنگاه توازکمین مارپرگشودی گنجشک خیره درخدایی خدامانده بود. خداگفت:وچه بسیاربلاها که به واسطه محبتم ازتودور کردم وتوندانسته به دشمنی ام برخواستی . اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی دردرونش فرو ریخت . هاهای گریه هایش ملکوت خدا راپرکرد.
عاشقانه ها نم نم بخوان برای من از عاشقانه ها تا بشکند سکوت لب رودخانه ها یک چشمه از بهار تو کافیست تا شوند غرق گل و شکوفه وشعر آشیانه ها بی تو دلم کشیده به بند کبوتر یست در گیر در طلسم شب چارخانه ها موج صدای شعر تو کو ؟تا که بشکفد روی تن نحیف درختم جوانه ها تابوت خاطرات تو آرام می برد سنگینی هوای شبم را به شانه ها امشب به گریه ها ی دلم فکر می کنم آری تویی تو باعث هر چه بها نه ها دیگر مرا بدون تو راضی نمی کند موسیقی بدون کلام ترانه ها
یاد آن روز به خیر یاد آن روز به خیر پشت آن کوه بلند سر آن تپه ی پست من و تو پا به پا ، دست به دست پاهامان بوسه می داد به آن تپه ی مست می دویدیم در آن حجم هوای روشن بی خبر از همه تزویر و ریا پاک تر از کف دست و نگاهی که گره می خورد به یک بو ته ی گل یا به یک ساقه ی آرام برون رسته ز خاک کف آن تپه ی پست همه را یادم هست آری همه را یادم هست ولی افسوس ، پس از آن روز قشنگ رشته ی آن همه پیوند گسست یاد آن روز به خیر پشت آن کوه بلند سر آن تپه ی پست ...
در حضور واژه های بی نفس این شب ها مترسک ناز می کند نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد در امتداد نگاه تو ببین اندام تنهاییم را
رفته بودم سر حوض تا ببینم شاید عکس تنهایی خودرادرآب آبی در حوض نبود تواگردرتپش باغ خدارادیدی همت کن وبگو ماهیها حوضشان بی آب است باد می رفت به سر وقت چنار من به سر وقت خدامی رفتم
کوچه بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ریخته در آب شاخه ها دست بر آورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آمد تو به من گفتی از این عشق حذر کن لحظه ای چند بر آب نظر کن آب اینه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا ، که دلت با دگران است تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن با تو گفتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم ، همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم ((فریدون مشیری))
دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم چراغ ها رابط تاریکیند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است بعدها مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار آلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای از امروزها دیروزها دیدگانم همچو دالانهای تار گونه هایم مرمر های سرد ناهگان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد میخزند آرام روی دفترم دستهایم فارغ از افسون شعر یاد می آرم که در دستان من روزگاری شعله می زد خون شعر خاک می خواهد مرا هر دم به خویش می رسند از ره که در خاکم نهند آه شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور غمناکم نهند بعد من ناگه به یک سو می روند پرده های تیره ی دنیای من چشم های ناشناسی می خزند روی کاغذ ها و دفترهای من در اتاق کوچکم پا می نهند بعد من با یاد من بیگانه ای ور برم آیینه می ماند به جای تار موئی نقش دستی شانه ای می رمم از خویش و می مانم ز خویش هر چه بر جای مانده ویران می شود روح من چون بادبان قایقی در افق ها دور پنهان می شود می شتابند از پی هم بی شکیب روزها و هفته ها و ماه ها لیک دیگر پیکر سرد مرا می فشارد خاک دامنگیر خاک بی تو دور از ضربه های قلب تو قلب من می پوسد آن جا زیر خاک بعدها نام مرا باران و باد نرم می شویند از رخسار سنگ گور من گمنام می ماند به راه فارغ از افسانه های نام ننگ (( فروغ فرخ زاد ))
some methods to have the best view of life : take a 10-30 minute walk every day and while you walk روزانه 10 تا 30 دقیقه به قدم زدن بپردازید ، ودر این حین لبخند بزنید . این برترین داروی ضد افسردگی ست . sit in silence for at least 10 minutes each day when you wake up in the morning complete the following statement صبحها که از خواب بیدار می شوید این جمله را کامل و تکرار کنید : "امروز قصد دارم ..." live with the 3E's --Energy با سه وهمینطور با سه try to make at least three people each day Life is too short to waste time hating anyone. You don't have to win every argument . Agree to disagree. No one is in charge of your happiness except you . Forgive everyone for everthing .
یک بستنی ساده پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شده و پشت میزی نشست . پیش خدمت یک لیوان آب برایش آورد . پسر بچه پرسید :یک بستنی میوه ای چند است ؟پیش خدمت پاسخ داد:"50 سنت ".پسر بچه دستش را در جیبش فرو برد وشروع به شمردن کرد .بعد پرسید:"یک بستنی ساده چقدر است ؟" در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند .پیش خدمت با عصبانیت پاسخ داد "35 سنت ". پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت :"لطفا یک بستنی ساده" پیش خدمت بستنی را آورد وبه دنبال کار خود رفت .پسرک نیز پس از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت و رفت . وقتی پیش خدمت بازگشت از آنچه دید حیرت کرد .آنجا در کنار ظرف خالی بستنی دو سکه پنج سنتی ویک سنتی گذاشته بود برای انعام پیش خدمت .
دانش نامه امتحان موجودی ستم کار و ریاپیشه که متاسفانه چشم و گوش وباقی حواس را هم دارد. سیستمی که نقش دزدگیر منازل را سر جلسه ایفا می کند . گالری ضد حال . روزی که در آن خورشید طلوع نمی کند ،لحظه ای که در آن دانشجو می خواهد سر به تن عالم آدم نباشد .. روز لبخندهای استراتژیک .روزی که در آن دوست و دشمن با هم و در کنار هم به قربان گاه می روند. تبلور میزان دانش و مهارت دانشجو،بهانه ای همیشگی برای اعتراض . وسیله ای که استاد با آن چه ها که نمی کند ! یک نوع شعور سنج استاد و دانشجو. کلمات نفرت انگیزی که به نوبت و تک تک مثل نیزه در چشم دانشجو فرو می روند انواع مختلف آن از تشریحی سیانوری تا تستی گوگوری مگوری متغیر است . یک سری اعمال ننگین در صورت با عرضه بودن واین کاره بودن شخص امتحان دهنده آخر عاقبت خوش و خرمی دارد . نوعی هلو برو تو گلو که با توجه به درجه درایت و تیزی استادو مراقبان می تواند نوع هلویش از هسته دار و خاردار تا آب هلو با طعم موز و عشق و حال متغیر باشد . یک نوع وسیله درس پاس کن نا مشروع . شب ظلمانی یلدا .شبی که در آن نسکافه و قهوه هم خواب آورتر می شوند. در این شب انسان تمام مصائب تاریخ بشر را به صورت کنسانتره نوش جان می کند . یک نوع زلزله در میان ایام سال . شب چشمهای پف کرده و دهان های کف کرده . شب رقص و پایکوبی کلمات جزوه و کتاب بر روی سلسله اعصاب محیطی و مرکزی دانشجو . یک جور کاتالیزور که در صورت همکاری ابرو باد و مه و خورشید و اینا دانشجو را به سمت پاس شدن درس هل می دهد. تمام همه علم بشری منبع علم ،ژنراتوردانش ، نیروگاه انسانیت ، تبلور دانایی ، کوه توانایی ، مایه افتخار ما ، بابا تو دیگه کی هستی ترین موجود عالم !
تعبیر خواب دانشجوی : اگر دانشجویی (به ویژه از علمای عمران ) در خواب بیند که هردرس را یک باربگیرد و پاس کند خواب او هیچ تفسیری ندارد و باید گفت که در خواب ، خواب دیده است . اگر کسی در خواب بیند که استادش فوت شده پس باید بداند که درسی را که با استاد گرفته است پاس خواهد کرد. اگر دانشجویی در خواب ببیند موهایش سفید،سرش طاس و دندانهایش عاریه گشته اند ، بی شک جزو قبولی های فوق لیسانس خواهد بود . اگر دانشجویی به خواب بیند که آشپزی می کرد و آن چه پخته بود خوشمزه بود دلیل آن است که دروس آزمایشگاهی خود را نمرات بالا پاس کند . ولی اگر آن چه پخته بود بد مزه بود ، تعبیرش بر خلاف آن چه گفته شد ، است . اگر دانشجویی به خواب بیند که کسی او را به دشمنی گاز گرفت ، دلیل آن است که به قدر گزیدگی از نمره پایان ترم او به ناحق کم شود . اگر به خواب بیند که دوستش او را گاز گرفت ، دلیل آن است که مشروط شده است و خود او خبر ندارد . اگر دید گاوی او را گاز گرفت دلیل آن است که گاو او زاییده است و از دانشگاه اخراج شده است . اگر کسی به خواب بیند پاچه گوسفند می خورد ، به همان مقداری که خورده اورا نعمت و نمره می رسد و اگر بیند پاچه گاو می خورد به همان مقداری که خورده است ، در آن سال معدل الف تر می شود . اگر دانشجویی استادش را به خواب دید که بر اسب سیاه سوار است ، دلیل آن است که آن استاد شوکت یابد و مدیر گروه شود و در همان حال سمند نیز بخرد . واگر به خواب بیند اسب سفید سوار است دلیل آن است که عزت و جاه دنیا به دست آورد و پراید بخرد . اگر کسی به خواب بیند که پیشانی گذارده و استادش را نیایش می کرد ، خاک بر سرش ! زیرا دلیل آن است که در پایان ترم به تعداد سجده ها محتاج نمره است و به استاد خواهش می کند اما خواهشهای او اثری نخواهد داشت (شاید اثر داشته باشد ) اگر دانشجویی درهر موقع از ترم خواب بیند که باید شهریه به حساب پربار دانشگاه جاری کند خواب او هیچ تعبیری ندارد زیرا او بیدار است .
استاد و دانشجو زیر ذره بین دانشجوی عزیز ما گفت : استاد ! چون کلاس شما مختلط نیست ، درس را خوب یاد نمیگیریم . استاد عزیز فرمودند: در کشورهای جهان سوم ، اشتباهات هنر است و هنرها معجزه استاد عزیزما فرمودند : حقوق من به اندازه دانسته هایم است . اگر قرار بود برای چیزهایی که نمیدانم حقوق بگیرم ، کل دنیا هم کافی نبود . استاد عزیز ما به دانشجویی که دیر آمده بود ، فرمودند: رئیس محترم ! همه کارمندانتان تشریف آورده اند . استاد عزیز ما در پاسخ به دانشجویی که گفته بود : استاد! ما ممقالات شما را نمی فهمیم . فرمودند : "خودم هم بار اول آن ها را نمی فهمم . استاد عزیز ما در پاسخ به دانشجویی که گفته بود : استاد ! از کلمات ابتکاری کمتر استفاده کنید ، فرمودند : " من ژنتیک سخن دارم و باید کلمات جدید و ترکیبی بسازم استاد عزیز ما خطاب به دانشجویی که از او اجازه خارج شدن از کلاس را گرفت ، فرمودند : مرا با تخته سیاه تنها نذار . دانشجوی عزیز ما گفت : در یکی از دانشگاههای آزاد ، برخورد بد کارمند با دانشجو مساوی است با اخراج کارمند
راز ماندگاری ..... هزاران سال است در فصل اعتلای خورشید ،نسیم عطر سنبل ها را از سفره ی هفت سین نوروزی بر می چیند و می افشاند بر چهره ی پر خند ایرانیان و به آنان نوید فرارسیدن نوروز را می دهد. هزاران سال است ایرانیان به پیشواز سال نو می روند و خانه هایشان را می تکانند،جلا می بخشند واز آلودگی ها و سیاهی ها می رویند . هزاران سال است ایرانیان با آغازین روز سال نو ، به دست بوس بزرگان خویش می روند ، عیدی می دهند و عیدی می گیرند ، شاد می شوند و شادی می کنند. هزاران سال است ایرانیان روز سیزدهم نوروز از زود هنگام به دشت و دمن می روند و در کنار رودها به شادی می نشینند و آخرین روز جشن نوروزی را با شکوه هر چه بیشتر گرامی می دارند . هزاران سال است ایرانیان یلدای خود را جشن می گیرند وبا یکدیگر می مانند ، دیوان حافظ در آغوش می فشرند و غزلی می خوانند . هزاران سال است مقام زبان پارسی را پاس می دارند و ان را میراث گران قدر ناکان خویش می شمرند و در ترنمش می کوشند و بر جاهش می افزایند . و نیک می دانیم تا زمانی که ایرانی کلام فردوسی را می گوید: چو ایران نباشد تن من مباد بدین بوم و بر زنده یک تن مباد ایرانی ماندگار است و جاودان می ماند ؛ و این است آیین و راز ماندگاری ...
نکات روان شناسی فشارروانی ازتغییرات اجتماعی ناشی می شود و تنها راه سالم ماندن و اجتناب از آسیب بالقوه که به وسیله فشارروانی به وجود می آید ، آموختن شیوه ی زندگی در دنیایی است که برای خود ساخته ایم . در زیر چند مورد از راه حل های که کلمن در کتاب خود برای پیشگیری ومبارزه با فشار روانی بیان می کند آورده شده است : 1) لازم نیست که رویاهایتان حتما تحقق یابند تا از آنها سود ببرید .اماباید آنهارازنده نگه دارید . 2) وقتی (نه ) گفتن برایتان دشوار است به دشوارتر بودن کارهای بیندیشید که پاسخ ((آری)) آنهارا در پی دارد . 3) وقتی جاده ای نیست تا در آن رانندگی کن ید ، داشتن اتومبیل فایده ای ندارد. 4) پوزش خواستن به خاطراشتباهایتان نشانه ای بلوغ و قدرت است . 5) کینه معمولا بیش از آن که به کسی که مورد کینه واقع شده است آسیب برساند ، به کینه جو صدمه می زند. 6) یک تجربه ی ساده ی دست اول همیشه بهتر از تجربه ی دست دوم خیره کننده است . 7) از حق خود دفاع کنید و اگر چنین نکید احتمالا هیچکس دیگر این کار را نخواهد کرد . 8) از گوش دادن به کشش هایتان نهراسید ، به احتمال زیاد درست هستند . 9) گورستان ها پر از کسانی هستند که زمانی بی همتا بوده اند . 10) بعید است بدترین احتمال ممکن آن قدرها هم که فکر می کنید بد باشد.
گفتگوی یک بنده با خدای خود گفتم :خسته ام،گفت :ازرحمت خدا نا امید نشید (زمر/53)) گفتم :انگار،مرا فراموش کرده ای!،گفت :منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152)) گفتم :تا کی باید صبر کرد؟،گفت :تو چه می دانی !شاید موعدش نزدیک باشد (احزاب /63)) گفتم :تو بزرگی و نزدیکیت برای من کوچک ،خیلی دوره !تا آن موقع چه کار کنم؟ گفت :کارهایی که به تو گفتم انجام بده وصبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس /109)) گفتم :!توخدایی وصبور!من بنده ات هستم و ظرف صبرم کوچک است ... یک اشاره کنی تمامه ! گفت :شاید چیزی که تو دوست داری ، به صلاحت نباشه (بقره /216)) گفتم :انا عبدک الضعیف الذلیل ... اصلا چطور دلت میاد ؟،گفت :خدا نسبت به همه ی مردم - نسبت به همه - مهربان است (بقره /143)) گفتم :دلم گرفته ،گفت :مردم به چی دل خوش کردن ؟باید به فضل و رحمت خدا شاد باشند (یونس /58)) گفتم :چقدر احساس تنهای می کنم ، گفت :من که نزدیکم (بقره /186)) گفتم :تو همیشه نزدیکی ؛من دورم ... کاش می شد به تو نزدیک شوم گفت :هر صبح و عصر ،پروردگارت رو پیش خودت ، با خوف و تضرع ، وبا صدای آهسته یاد کن ( اعراف /205)) گفتم : این هم توفیق می خواهد، گفت :دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟! (نور /22)) گفتم :معلومه که دوست دارم مرا ببخشی ،گفت :پس از خدا بخواهید شما را ببخشد وبعد توبه کنید (هود /90)) گفتم : با این همه گناه ... آخر چه کاری می توانم بکنم ؟ گفت : مگر نمی دانیدخداست که توبه را از بنده هایش قبول می کند ؟! (توبه /104)) گفتم : دیگر روی توبه ندارم، گفت :ولی خدا عزیزودانا است ، او آمرزنده ی گناه هست و پذیرنده ی توبه (غافر /3-2)) گفتم : با این همه گناه ،برای کدام گناهم توبه کنم ؟،گفت :خدا همه ی گناهان رامی بخشد (زمر/53)) گفتم : یعنی اگربازهم بیایم ؟ بازهم مرا می بخشی ؟،گفت :به جزخداکیست که گناهان راببخشد؟ (آل عمران /135)) گفتم : نمی دانم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم !آتشم می زند ؛ذوبم می کند ؛عاشق می شوم !... توبه می کنم گفت : خدا هم توبه کننده ها و هم آنهایی که پاک هستند را دوست دارد (بقره /222)) ناخواسته گفتم:الهی وربی من لی غیرک
خوش به حال غنچه نیمه باز! شاخه های شسته ،باران خورده ، پاک پاک آسمان آبی وابر سپید برگ های سبز بید عطرنرگس رقص باد نغمه ی شوق پرستوهای شاد، خلوت گرم کبوترهای مست. نرم نرمک می رسداینک بهار خوش به حال روزگار! خوش به حال چشمه ها ودشت ها. خوش به حال دامنه ها وسبزه ها. خوش به حال غنچه های نیمه باز، خوش به حال دخترمیخک ،که می خندد به ناز.... خوش به حال آفتاب!... ای دریغ ازما اگرنگیریم ازبهار! گرنکوبی شیشه غم رابه سنگ ، هفت رنگش می شود هفتاد رنگ ! جزیره در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند .شادی ،غم ،غرور ،عشق و ... روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت .همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده وجزیره را ترک کردند.وقتی جزیره به زیر آب رفت،عشق از ثروت که قایقی با شکوه داشت کمک خواست و گفت :آیا می توانم با تو همسفر شوم ؟ثروت گفت :نه من مقدار زیادی طلاونقره دارم وجایی برای تو ندارم ، عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکانی امن بود کمک خواست . غرور گفت :نه ،چون تمام بدنت خیس وکثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد .غم در نزدیکی عشق بود . پس عشق به او گفت :اجازه بده که با تو بیایم .غم با صدای حزن آلود گفت :آه من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تنها باشم . عشق سراغ شادی رفت و اورا صدا زد،اما او آنقدر غرق شادی و هیجان بود که صدای عشق را نشنید .آب هر لحظه بالاتر می آمدوعشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت : من تو را خواهم برد . عشق از خوشحالی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد وسریع سوار قایق شد. وقتی به خشکی رسیدند . پیرمرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شد چقدر پیرمرد به گردن او حق دارد . عشق نزد علم رفت و گفت :آن پیرمرد کی بود که جان مرا نجات داد ؟علم پاسخ داد :زمان . عشق با تعجب پرسید :چرا زمان به من کمک کرد؟؟؟ علم لبخندی خردمندانه زد و گفت : زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است . من و قلم نمی دانم اگر شما نبودید من چگونه می توانستم انبوه خاطراتم را به زبان بیارم نمی دانم اگر شما نبودید رازها ی نگفته ام را با چه کسی در میان می گذاشتم اگر وجود شما نبود هیچ چیز مثبت نمی شد هیچ کس حرف هایش را برای آیندگان به ارمغان نمی گذاشت آری اگر تو ضجه دلت را به روی خون این قلم شکسته دل باز نمی کردی چه کسی این کار را می کرد ای قلم اگر تو نیز خونت را بر صفحه این دفتر نمی ریختی چه کسی چنین می کرد تو آنقدر با شکوهی که خداوند نیز به تو و آنچه که می نویسی قسم یاد کرده است آری شماها قلم و دفتر من ای بهترین یاران و هم صحبت های من شما را می ستایم شما که خورشید نگاهم و غروب کلامم را بر روی صفحه صفحه این روزگار حک کردید آری شما را می ستایم که بهترین بهترین ها یید برای من ، شما که گل واژه کلام را از روی شن زارهای سخت ساحل جمع کردید و با گل ها پیوند دادید شما که یگانه دوستان من بر روی زمینید شما را دوست می دارم به خاطر صداقت در نوشتارتان به خاطر صمیمیت در گفتارتان و به خاطر پاکی برگهایتان شما را در هر بحبوحه از زمان می جویم واز خداوند می خواستم که همیشه در کنارم باشید و مرا به شما نزدیکتر سازد تا توان نوشتن را بیابم
|
About![]()
Archivesفروردین 1389دی 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 Specific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
LinkDump
دلتنگی های من |